بچه که بودم؛ تو ساختمونمون یه بچه ی هم سن من بود.
اووووووو کلی خاطره داریم. نصف بیشتر بچگیمون باهم گذشت.
تا ده سالگی بنده که ما خونمونو عوض کردیم. خانواده ها در حد همسایه های قدیمی هنوزم باهم ارتباط دارن. گاهی یه حال و احوالی از هم میپرسن شایدم چندسال یه بار همو ببینن.
من و این دوستم از اخرین باری که همو دیدیم_یادم نمیاد کی بود_ تا الان هیچ ارتباطی نداشتیم. فقط در این حد که گاهی پروفایل تلگرامشو نگاه میکردم.
چند لحظه پیش پیام داد که سلام و چطوری و اینا
یکم که تعارف جرواجر(تیکه پاره) کردیم گفتم برنامه بذار ببینمت.
تهههه هماهنگیامون رسید به اینکه بهمن نمیشه و افتاد برای اسفند.
چنین ادمای سر شلوغی هستیم ما:|||
خوشحالم میخوام ببینمش ولی دقیقا نمیدونم باید از چی حرف بزنم.
خب!بیخیال!لابد یه جوری میشه دیگه! خیلی هم نباید کار سختی باشه فقط لازمه حواسمو جمع کنم. شاید بشه به عنوان یه دوست روش حساب کرد. حتی در حد یه پایه برای ددر دودور ها:)
پ.ن : برنامه ی فردا مبنی بر روز پدر مادر کمپلت کنسل شد!! با مامان که بحثم شده، پدر هم که خونه نیست.نسی هم نیست که بریم خرید.
فردا از پی هری پاتر ۸ روانه شهر کتاب میشویم. و بعدش برای تهیه روزنامه و مجله های متعدد روانه کیوسک ها. یحتمل سری هم به ان پسر دست فروش که کاکتوس میفروشد خواهیم زد. و یحتمل تر حتما به ان گل فروشی که یک گلدان مجانی بهمان داد هم میرویم:) زوج دوستداشتنی که پول خرد نداشتند و قرار شد ۲۰۰۰تومان گلدان را بعدا بهشان بدهم. کلی باید راه را اضافه کنم تا به مغازه شان برسم ولی خب! جدا از اینکه طلبشان روی دوشم سنگین است دیدن دوباره ی لبخندهایشان هم خوب است
اه راستی! یک کافه هم بهمان معرفی شده که از شانس خوب توی مسیر است. لابد به ان هم سری میزنم. فردا به نظر روز قشنگیست:)
±کسی هری پاتر نمیخواد براش بگیرم؟:)
جونم داعاش...
ما را در سایت جونم داعاش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18