کوچه بن بست،طبقه ۷ ، سوویت شمالی با پرده های ابی!
موهای لختش همیشه تا زیر گوش بود و چتریاش منظم روی پیشونیش
رو نیمکت دانشکده هنر نشسته بود و سرگرم همون نقاشی بود
همیشه یه دفترچه کوچیک توی جیبش داشت که با زغال روش طرح میزد هیچکسم نفهمیده بود اون تو چی میکشه
اما اون دفترچه برای هلن معجزه میکرد
سر کلاسای تجسمی یه لحظه به دفترچه نگاه میکرد و بعد شاهکار خلق میکرد. شاگرد اول بود.
هوا سرد بود اما انگار اینم برای هلن اهمیتی نداشت
گاهی انقدر به هیچ چیز واکنش نشون نمیداد که همه تعجب میکردیم
تا الان که جشن فارغ التحصیلیه هیچوقت با هیچ پسری نبوده و خب الانم تنهاس
یقیه کاپشنمو کشیدم بالا . رفتم سمت درختا و نیمکتی که هلن روش نشسته بود
کنارش نشستم
سریع دفترچه رو بست
گفتم : هلن؟! تو واقعا تو زندگیت به هیچ پسری علاقه مند نشدی؟هیچکس؟
با همون لحن بی تفاوت همیشگیش گفت :چرا یه نفر بود
_خب؟!
هلن:عاشق یه دختر دیگه بود.خودشو دار زد.
دفترچه رو گذاشت روی نیمکت و رفت
باد با صفحه ها بازی میکرد و دفترچه ورق میخورد
توی همه صفحه ها عکس موهای کوتاه پس زمینه بود و یه سایه ی دار زده شده هم...

+هر گونه برداشت یا نتیجه گیری از داستان را به نرخ روز خریداریم
برچسب:
نویسنده: پویان پورعلی