یک وقت هایی بود عصبانی و کلافه که بودم بالفور از خانه بیرون میزدم. انگار سرریز شده باشم و توی ظرف کوچک خانه جایی برایم نباشد. یک بار هم اننننننقدر عصبانی بودم که نمیتوانستم حرف بزنم _ بله این اتفاق برای او می افتد، بدین معنا که ذهنش نمیتواند جمله بندی کند و واژه ها پیدا نمیشوند.
داشتم تندتند راه میرفتم و با همان حالی که نمیشد حرف بزنم برای علیرضا ویس میفرستادم.
عصبانی بودم و این هم از لحن لال شدنم، هم از سرعت قدم هام میبارید. راست اتوبان را گرفتم و هی رفتم. زر مفت است اگر بگویم نمیدانم گوشی را کی غلاف کردم و از کجای مسیر به بعد علیرضا هم نبود. میدانم اتفاقا. اگر درست یادم باشد توی پیچ همان کوچه منتهی به اتوبان بود که رفت _ به هر حال حافظه ادمی است دیگر.
امشب دقیقا سر همان موضوع و به همان اندازه عصبانی ام. منتها مدتهاست حوصله قدم زدن ندارم. قدم زدنی که مدام باید حواست را جمع کنی سر ساعت به خانه برسی و ته مانده زمان کف دستت را با دقت نصف کنی که خب! انقدر دقیقه صرف راه رفت و انقدر صرف راه برگشت! اوکی این قدم زدن پر مشغله را باید بدهی سگ بخورد. والا.
به پشت دراز کشیده ام روی تخت و پای راستم را بالای زانوی خم شده ی چپ گذاشته ام. فکری نیستم. کلافه هم نیستم. بالاخره یه گلی به سر میگیریم دیگر. همین الان هم توان دارم به جمع خوشحالی که دارند توی اشپزخانه کیک میپزند ملحق شوم و بگویم به کتف همه مان که سردرد و دردسر دارم. اوه مای گاد! چه کیکی میپزن این بازیکن ها! و زبانم هم از عصبانیت بند نیاید.
ادم ها عوض میشوند. از دختری که تا تقی به توقی میخورد دست توی جیب خیابان گز میکرد به ادمی که میرود توی اشپزخانه و دست می اندازد روی شانه بقیه.
ادم ها عوض میشوند. شاید غمگین تر میشوند. شاید جوری سرریز میکنند که حتم دارند قدم هم بزنند، ظرف جهان کوچکشان می اید. ادم ها عوض میشوند. شاید ناامیدتر. ناامید از کمک ادمهای دیگر و عصبانی شدن و قدم زدنشان. علیرضاها عوض میشوند. گوشی ها خیلی زودتر از حتی ارسال پیامی، غلاف میشوند. زبان ها باز میشوند و به جهنم که مشکل هنوز همان مشکل است. مشکلات هم حل میشوند بالاخره.
اگر هنوز حل نشده اند یعنی یک راهی هست که ما پیدایش نکرده ایم. ناامید نشویم به هر حال. از خودمان و تلاش های صد و یکمین بار شکست خورده مان! عنوان کرگدن امیدوار را تا اخر جهان به دوش بکشیم. خرده نگیریم به خودمان. همه ادمها توی زندگی شان گندهایی میزنند و بعد نمیتوانند جبرانش کنند. حداقل به سادگی نمیتوانند. ما نه اولین اش هستیم نه اخری. نسبت به خودمان و خریت خودمان صبورتر از قبل باشیم.
+یه کامنت از یاسی دارم میگفت ادم دوسداره بشینه خاک بلاگستان رو بپاچه رو سر و صورتش. چی داره واقعا این بلاگستان؟ چی دارن این عادت های ما؟ هان بله بله! درست میفرمایید! شیارهای عمیق نورونی! شیارهای عمیق نورونی!
+نمیدونم چرا. در همین لحظه ملکوتی دلم خواست پارک دانشجو باشم. اون شب اولی که تنها رفته بودم پارک دانشجو و داشتم تیاتر نگاه میکردم به چی فکر میکردم؟ به اینکه یه روز مجبور میشم دراز بکشم رو تخت و بگم شیارهای عمیق نورونی؟ ادم چه قدر یهو شرمنده خودش میشه گاهی.
جونم داعاش...
ما را در سایت جونم داعاش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 15:28