عصر یکهو از جا بلند میشود
میرود میدان مورد علاقه اش. شهر کتاب را در مینوردد
وسط در وسط مغازه سه تا پسر کتاب فروش گپ میزدند. لعنتی یکیشان خیلی بانمک میخندید. با خنده های پسر خنده اش میگیرد.
دفترچه _ محتوی لیست فیلم و کتاب ها_ آرام اش میکند و میداند دقیقا دنبال چه کتابی بگردد.
نسخه جیبی پیامبر و دیوانه عجیب دلبری میکند. میگذاریمش برای دفعه بعد.
به اقایی که میخواهد دو هزار تومان از پول کتابش را حساب کند لبخند میزند و در به در دنبال خرد کردن پول کوفتی اش است! آدم با جیب پر برود خرید اول برج_کارمندها میفهمند_ انوقت کارش لنگ بماند چون دو هزارتومان پول خرد ندارد؟! زارت!!
از پسر کتاب فروش مو فرفری و مشکی پوش تشکر میکند
کتاب را توی کیف رنگی رنگی اش میگذارد. شال و شالگردن قرمزش را مرتب میکند.
پیتزا کوچکی میخرد تا اهل خانه را مهمان کند. ماه در زیباترین حالت ممکن است. دیوانه وار ماه را نگاه میکند!
از پیرمرد خواننده کنار خیابان خواهش میکند نازنین مریم بخواند.
عابرها میگذرند و زیر لب میگویند :آی نازنین مریم
ذوق میکند! خیلی ذوق!
خانه که میرسد، دامن چین چینی و خال خالی سفیدش را میپوشد. وسط اتاق شتر شلخه اش چرخی میزند و از پف دامن ذوق میکند
روی تخت میپرد و عروسکش را میبوسد
همانطور دراز کشیده کتاب را باز میکند،روی صورتش میگذارد و چشم هایش را میبندد! بعد قسم میخورد دیگر کتابی از نشر چشمه نخرد ! بس که بویشان آرامش میدهد ادم نمیداند بخواند یا بو کند؟
میترسد کتاب رژلبی شود. همیشه رژ ها را همین رنگی میخرد. توی بعضی چیزها "همیشگی" بودن را دوستدارد ! عطرهای همیشگی ، رژ همیشگی! هوم!
این ساده بودن را دوستدارم. این لذت بردن و ارام گرفتن و ارام گرفتن!
جونم داعاش...
ما را در سایت جونم داعاش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 11:35